
تقديم به بهترينم ...
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم!
چند وقت است که تنها به تو میاندیشم
به تو آری! به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور
به همان سایه، همان وهم، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری!
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به تبسم، به تکلم، به دل آرایی تو
به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سینه ی سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجهی شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شدهاست
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی دیدار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است!
یک نفر ساده، چنان ساده که ار سادگی اش
میشود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه! ای خواب گرانسنگ سبکبار شده!
بر سر روح من افتاده و آوار شده!
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

هرچند که دلتنگ تر از تُنگ بلورم
با کوه غمت ، سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند ، غرورم
یک عمر پریشانی ، دل بسته به مویی است
تنها سرِمویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم


خداوندا ....
به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، به دینداران ما دین، و به مومنان ما روشنائی، و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی، و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده، و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به نشستگان ما قیام، و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به مبلغان ما حقیقت به حسودان ما شفا، و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به فرقه های ما وحدت، و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.
دکتر علی شریعتی

اما مجموعه ی گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمندی های
همه در طول اين قرن های بسيار، به اندازه ی اين يك كلمه
نتوانسته اند عظمت های مريم را باز گويند، كه:
مريم مادر عيسی است!
و من خواستم با چنين شيوه ای از فاطمه بگويم، باز درماندم.
خواستم بگويم فاطمه دختر خديجه ی بزرگ است. ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه : فاطمه دختر محمد است. ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر علی است. ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست؛
فاطمه، فاطمه است!


هر که سودای تو دارد چه غم از ترک جهانش
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش
آن پی مهر تو گيرد که نگيرد پی خويشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از يار تحمل نکند يار مگويش
وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
بجفايی و قفايی نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تير و سنانش
شرم دارد چمن از قامت زيبای بلندت
که همه عمر نبودست چنين سرو روانش
گفتم از ورطهي عشقت به صبوری به در آيم
باز می بينم و دريا نه پديد است کرانش
عهد ما با تو نه عهدي که تغير بپذيرد
بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش
نرسد نالهي سعدی به کسی در همه عالم
که نه تصديق کند کز سر دردی است فغانش
گر فلاطون به حکيمی مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده بر افتد ز سر راز نهانش
